بازتاب گسترده بیانات مقام معظم رهبری در رسانه‌های جهان

بازتاب گسترده بیانات مقام معظم رهبری در رسانه‌های جهان

لحظاتی بعد از پایان خطبه‌های مقام معظم رهبری در نماز جمعه این هفته تهران، پایگاه‌های اطلاع‌رسانی خارجی و خبرگزاری‌ها اقدام به انعکاس بیانات حکیمانه ایشان کردند.

 

به گزارش خبرگزاری فارس، خبرگزاری انگلیسی رویترز در گزارشی از خطبه‌های نماز جمعه تهران نوشت: رهبر عالی ایران روز جمعه تاکید کرد که ایران در برابر فشارها برای کنار گذاشتن برنامه هسته‌ای خود تسلیم نمی‌شود و هشدار داد که ایران به تحریم‌ها پاسخ خواهد داد.

رویترز به نقل از رهبر انقلاب اسلامی نوشت: "تهدید و حمله به ایران به آمریکا آسیب خواهد رساند... تحریم هیچ تاثیری بر تصمیم ایران جهت ادامه برنامه هسته‌ای ندارد... در پاسخ به تهدیداتی چون تحریم نفت و جنگ، ما نیز تهدیداتی داریم که در زمان مناسب تحمیل خواهد شد."

رویترز همچنین به نقل از مقام معظم رهبری افزود: "من هیچ هراسی از این ندارم که بگویم ما از هر گروه یا ملتی که بخواهد با رژیم صهیونیستی مقابله کند، حمایت می‌کنیم."  برخی روزنامه‌ها از جمله روزنامه پاکستانی داون عینا خبر رویترز را منعکس کردند.

خبرگزاری ترند جمهوری آذربایجان نیز به نقل از مقام معظم رهبری نوشت: انقلاب اسلامی برای مردم ایران آزادی و عزت به بار آورد.... انقلاب در ایران رژیم ضداسلامی را در هم شکست و به جای آن رژیم اسلامی به وجود آورد و دیکتاتوری را به دموکراسی بدل کرد.

این خبرگزاری همچنین به نقل از رهبر انقلاب تصریح کرد که ایران علی‌رغم تحریم‌ها موفقیت بزرگی کسب کرده است. ترند همچنین به این فراز از سخنان مقام معظم رهبری که به بحرین اختصاص داشت، اشاره کرده و به نقل از معظم‌له، نوشته است: اگر ایران در بحرین دخالت کرده بود، شرایط به گونه‌ای دیگر می‌شد.

خبرگزاری فرانسه نیز به این فراز از سخنان مقام معظم رهبری توجه کرده است که ایران به تحریم‌ نفتی و تهدیدات نظامی پاسخ خواهد گفت.

روزنامه صهیونیستی هاآرتص نیز با بازنشر خبر خبرگزاری رویترز، به نگرانی نیک کلگ، معاون نخست‌وزیر انگلیس از هرگونه تجاوز نظامی به جمهوری اسلامی ایران اشاره کرده است.

خبرگزاری اسوشیتدپرس با اشاره به بیانات رهبر انقلاب اسلامی نوشت: رهبر عالی ایران با سرطانی توصیف کردن اسرائیل اعلام کرد که از هر ملت یا گروهی که در مقابل اسرائیل بایستد، حمایت می‌کند. [آیةالله] خامنه‌ای همچنین تصریح کرد که ایران از حماس و حزب‌الله در جریان نبرد با اسرائیل حمایت کرده است.

روزنامه صهیونیستی یدیعوت آحارونوت نیز این فراز از بیانات مقام معظم رهبری را که "اسرائیل یک غده سرطانی است"  به عنوان تیتر خود در بازتاب بیانات معظم‌له انتخاب کرده است. این روزنامه به نقل از مقام معظم رهبری اضافه کرده است که آمریکا هر چه بیشتر ایران را تهدید کند، خود بیشتر آسیب خواهد دید. روزنامه مزبور به هشدار ایران مبنی بر بستن تنگه هرمز نیز اشاره کرده است.

خبرگزاری آلمان نیز در بازتاب سخنان مقام معظم رهبری نوشت: ایران با تحریم‌ها و تهدیدات جنگی آمریکا و اتحادیه اروپا دست از برنامه هسته‌ای خود نخواهد کشید. آیةالله خامنه‌ای افزود که تحریم‌ها طی سال‌های اخیر باعث شده است که ایران به توانایی‌های بالقوه خود پی برده و از نظر تکنولوژیک از جمله تکنولوژی هسته‌ای پیشرفت کند و تاکید کرد که تحریم‌های جدید نیز تفاوتی با تحریم‌های گذشته ندارند.

این خبرگزاری همچنین به نقل از رهبر انقلاب اسلامی تصریح کرده است که ایالات متحده از گفتگو با ایران در هراس است و منطقی جز جنگ و خون‌ریزی برای دسترسی به اهداف خود نمی‌شناسد.

خبرگزاری روسی نووستی نیز بیانات مقام معظم رهبری را به نقل از خبرگزاری رویترز بازتاب داده است.

گفتنی است، بازتاب بیانات حکیمانه رهبر انقلاب اسلامی در رسانه‌های جهان همچنان ادامه دارد.

 

یادی از یادگاران جنگ

منطقه‌ای که هیچ مجروحی از آن زنده بیرون نیامد

نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
همین طور که توی حال و هوای خودم بودم و سرگرم تصحیح یکی دو تا کتاب های آماده انتشارم، زنگ پیامک باعث شد تا به طرف گوشی برم.
«هاشم اسدی» بود. جانباز عزیزی که به دفاع از اهل بیت (ع)، در نبرد با اشغالگران آمریکایی در نجف اشرف یک دست و دو پای خودش را فدا کرده:

"امروز با زبان روزه بازار داغ شهادت را تمام کردم و به حال تمام شهدای سه راه شهادت غبطه خوردم. مخصوصا بوجاریان و هاتف."

همین که پیامکش رو خوندم از پسرم پرسیدم امروز چندمه؟

وای این روزها در سه راه مرگ چه خبر بود؟

اگر دلتون خواست و حوصله داشتید، کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "بازار داغ شهادت" رو که درباره عملیات کربلای پنجه بخونید.


اولین روزهای بهمن 1365، عملیات کربلای پنج، شلمچه - سه راه مرگ

بر خلاف شب و روز اول، آتش دشمن خیلی سنگین شده بود و این برای امثال من که گول آرامش لحظات اولیه‌ی ورودمان را خورده بودیم، شوکه‌کننده بود. یک آمبولانس تویوتا، مجروح‌های پست امداد را سوار کرد تا به عقب منتقل کند. ماشین پر بود؛ اصلا جای خالی نداشت. مجروح‌ها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند.

«قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشه‌ی عقب آمبولانس شکسته بود. او به‌زور از آن‌جا سوار شد و روی همان لبه‌ی پنجره نشست. در حالی که می‌خندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت:

خداحافظ بچه‌ها ... ما رفتیم تهرون ...

هنوز آمبولانس چند متری از پست امداد دور نشده و حرف قاسم تمام نشده بود که در مقابل چشمان ناباورمان، گلوله‌ای مستقیم را دیدیم که از سمت چپ، از تانکی عراقی شلیک شد و عجولانه از پهلو، از در عقب پشت راننده وارد شد. در حالی که وحشیانه از طرف دیگر خارج می‌شد، بدن‌های تکه‌تکه را که بعضی در حال سوختن بودند، هرکدام به طرفی پرتاب کرد. صحنه‌ی رقت‌انگیزی بود. با منهدم شدن آمبولانس و در پی آن آتش گرفتنش، امکان جلو رفتن نبود. جالب آن بود که راننده‌ی آمبولانس و پسرخاله‌اش که در کنارش نشسته بود، هر دو سالم به بیرون پرت شدند و توانستند خود را به پست امداد برسانند. اجساد شهدا در جاده پخش شدند و عراق از شادمانی زدن آمبولانس پر از مجروح، با خمپاره‌ی 60 آن‌جا را زیر آتش گرفت تا کسی نتواند جلو برود.
یک آن از همان فاصله‌ی چهل-پنجاه متری، متوجه تکان‌خوردن‌های مشکوک شدم. با خودم گفتم امکان دارد کسی از آنها زنده باشد و به کمک نیاز داشته باشد. بی‌خیال خمپاره‌های افسارگسیخته شدم و با ذکر «وجعلنا» به طرف آمبولانس دویدم.
کنارش که رسیدم، سریع روی زمین دراز کشیدم. سعی کردم در فرصت اندک، با چشمانم اطراف را بکاوم و هر که را زنده است، پیدا کنم. تنهای تنها، کنار آمبولانسی که می‌سوخت، دراز کشیده بودم، ولی هیچ ندیدم جز تکه‌های بدن که در حال جان دادن بودند؛ دست ها، پاها و سرهایی که به اطراف پاشیده بودند.
آن‌چه از دور دیده بودم، چیزی نبود جز تکان‌های غیر ارادی دست و پاهای قطع‌شده‌ی شهدایی که بدن‌شان متلاشی بود.
یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت:

زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.

ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.
نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.
به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: بسه دیگه ... جا نداره. به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم.

حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب ‌شده، یه ورق کاغذ بهم بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.